سلام بر یاران دیرینه و با وفای صبای بی وفا
... چند روز از سیزده به در گذشته ؟؟
4روز ... خب عیبی نداره . اگه بیکارین یه چند تا عکس از سیزده به در ما ببینین ... من از بچگی استعدادی توی خاطره نویسی نداشتم
... همینه که هست دیگه ...
سیزده روز عید رو تلپ بودیم خونه پدربزرگ
( ربط این عکس و خونه ی پدربزرگ رو خودتون پیدا کنین )... روز سیزدهم تصمیم گرفتیم سبزه مونو تو لیلاکوه ( یه جاییه اطراف لنگرود ) گره بزنیم
...
خانواده ی گرام لطف نمودن و ما ( یعنی ما بچه ها !!!: اینجانب ، خواهرم و دوتا از پسرخاله ها را به همراه یکی از بزرگان خانواده راهی نمودند که یک جای خلوت و دنج پیدا کنیم . ما هم تمام تلاشمان را کردیم و دست اخر ...
باور کنید اولش خلوت بود ... بعد اینطوری شد
...
خلاصه خانواده هم اومدن و به خاطر این جای خلوت ، به شدت ازمون تشکر کردن
...
بعد از اون هم دوباره ما بچه ها رفتیم پی گشت و گذار خودمون ...
اولش گفتیم بریم این ارتفاعات رو فتح کنیم
...
بنابراین راهی فتح شدیم ( به ترتیب از پایین به بالا : ملیکا (دختر خاله کوچولوی نازنازی خودم )... آقا محمد (پسرخاله .)... اون یکی پسرخاله ... خواهرم ... )
پس از فتح این قله ی عظیم !!! همین جور رفتیم ببینیم دور و برمون چه خبره
...
این هم چند تا عکس از سفر اکتشافی ما :
در حین سفر اکتشافی مان ، به یه خانومی رسیدیم که بساط پخت نان محلی اش به راه بود ...
- سلام خانم ! خسته نباشید ... می شه یه عکس بگیرم ؟!
- خواهش کُنُم ! می آردِ فراموشادَم نَردَم . نون چا دَنِّم ...(ترجمه :
خواهش می کنم ! آردمو فراموش کردم هنوز نیاوردم . نون درست نمی کنم الان )
-عیبی نداره . ممنون ...
یه چند تا عکس هم از اون پایین که دیدین شلوغ پلوغ بود : ( البته من خیلی به هله هوله علاقه ندارما ... )
این هیزم ها هم برای پختن نون همون عکس بالاییه . ..
بعد هم در به در دنبال یه جایی می گشتیم که بشه والیبال بازی کرد ... و چون جایی رو پیدا نمی کیردیم به بچه ها پیشنهاد دادم که کنار خیابون بازی کنن . من هم نگاشون می کنم . خلاصه بچه ها هم از همه جا بی خبر شروع کردن به والیبال ... ییهو دیدم که یه جناب سروان محترم داره میاد طرفمون ... من هم همون موقع احساس کردم که بهتره برم یه کم عقب تر واستم
... سروانه رسید و شروع کرد به حرف زدن و بچه ها هر چی دور و برشونو نگاه کردن منو ندیدن
... ( یحتمل دلشون می خواست کلمه مو بکنن تو اون موقعیت ) ... و من چقدر به قیافه های ضایع شده شون و دماغ های سوخته شون خندیدم
... اما دست آخر یه جایی برا بازی پیدا شد ...
... و بعد که احساس گرسنگی کردیم ، رفتیم برای نهار که گویا قبل از ما به حساب غذا رسیده بودن و تهش مونده بود برا ما . به تلافی گوشی های خاموش و جامونده
...
* تموم شد دیگه ... ببخشید که من عکاس نیستم ...
** خدا رحمت کند شاعر را که می فرماید : اگر چه زنده رود آب حیات است / ولی گیلان ما از اصفهان به
+ دهه !!!
کی به این صبا اجازه داد بدون اجازه ی من پاشه بیاد تو وبش؟؟؟!!!
هماهنگ نشده بود با من ... شیطونه می گه رمز عبور وبلاگشو عوض کنم ها ... 
+ با اجازه ی مدیریت جدید.
هوالحق
سلام علیکم
در حال! چهارستون (چهل ستون؟ بیستون؟ یا بیست ستون؟)خودم و رایانه و خونه و شهرمون در حال لرزشه! چون دخالت فرمودم در کار مدیریت جدید این آدرس... 
قالب رو هم دستکاری فرمودم... البته این به اون در که قالب قشنگ اینجا رو دست بردن عزیزان!.... بیچاره شدم تا دوباره جورش کنم... که تا الان که دارم چیز میکنم خبری از جور شدگی نیست! تازه تهش یادم افتاد بنر رفقا رو پروندم!!!

و بماند که می خواستم تو همون پست قبل که خیلی عالی بود و به قلم جوجه ی داینانسورنمای عزیز من بود، پ.ن بدم جهت عرض ارادت اما دیگه اونوقت حسابم با کرام الکاتبین بود و باید حلوا میل می فرمودید..خوشا به حالتان...
عرض شود ... یادم رفته چه قرار بود بگم ... ز بس وحشت نمودم از این مدیریت جدید...
علی الحساب تا صبح انتظار صبا نوشت در اینجا به روزه: http://ta-zohur.blogfa.com/
و این آدرس هم به لطف رفقای همیشگی گویا به روز هست و خواهد بود... ممنون!
سال نو همگی مبارک
در ضمن به عنوان پس از اینها نوشت: پارسی بلاگ قطعا بهترین سیستم وبلاگ نویسی (حداقل در حال حاضر )هست و بوده... ولیکن مساله چیز دیگر است ... دعا میکنم چیز شود و عاقبت همه به خیر...
خیــــــــــــــلی ممنون! صبا



التماس دعا
یاحق
[آرشیو شده ها]



















