1   2   3      >
+ روايت سيزده به در

سلام بر ياران ديرينه و با وفاي صباي بي وفا ... چند روز از سيزده به در گذشته ؟؟ 4روز ... خب عيبي نداره . اگه بيكارين يه چند تا عكس از سيزده به در ما ببينين ... من از بچگي استعدادي توي خاطره نويسي نداشتم ... همينه كه هست ديگه ...


 


سيزده روز عيد رو تلپ بوديم خونه پدربزرگ ( ربط اين عكس و خونه ي پدربزرگ رو خودتون پيدا كنين )... روز سيزدهم تصميم گرفتيم سبزه مونو تو ليلاكوه ( يه جاييه اطراف لنگرود ) گره بزنيم ...



خانواده ي گرام لطف نمودن و ما ( يعني ما بچه ها !!!: اينجانب ، خواهرم و دوتا از پسرخاله ها را به همراه يكي از بزرگان خانواده راهي نمودند كه يك جاي خلوت و دنج پيدا كنيم . ما هم تمام تلاشمان را كرديم و دست اخر ...


 




باور كنيد اولش خلوت بود ... بعد اينطوري شد ...


 خلاصه خانواده هم اومدن و به خاطر اين جاي خلوت ، به شدت ازمون تشكر كردن ...


بعد از اون هم دوباره ما بچه ها رفتيم پي گشت و گذار خودمون ...


اولش گفتيم بريم اين ارتفاعات رو فتح كنيم ... 


 


 بنابراين راهي فتح شديم ( به ترتيب از پايين به بالا : مليكا (دختر خاله كوچولوي نازنازي خودم )... آقا محمد (پسرخاله .)... اون يكي پسرخاله ... خواهرم ... )


پس از فتح اين قله ي عظيم !!! همين جور رفتيم ببينيم دور و برمون چه خبره ...


اين هم چند تا عكس از سفر اكتشافي ما :



 





در حين سفر اكتشافي مان ، به يه خانومي رسيديم كه بساط پخت نان محلي اش به راه بود ...


- سلام خانم ! خسته نباشيد ... مي شه يه عكس بگيرم ؟!


- خواهش كُنُم ! مي آردِ فراموشادَم نَردَم . نون چا دَنِّم ...(ترجمه :  خواهش مي كنم ! آردمو فراموش كردم هنوز نياوردم . نون درست نمي كنم الان )


-عيبي نداره . ممنون ...



يه چند تا عكس هم از اون پايين كه ديدين شلوغ پلوغ بود : ( البته من خيلي به هله هوله علاقه ندارما ... )






اين هيزم ها هم براي پختن نون همون عكس بالاييه . ..


بعد هم در به در دنبال يه جايي مي گشتيم كه بشه واليبال بازي كرد ... و چون جايي رو پيدا نمي كيرديم  به بچه ها پيشنهاد دادم كه كنار خيابون بازي كنن . من هم نگاشون مي كنم . خلاصه بچه ها هم از همه جا بي خبر شروع كردن به واليبال ... ييهو ديدم كه يه جناب سروان محترم داره مياد طرفمون ... من هم همون موقع احساس كردم كه بهتره برم يه كم عقب تر واستم ... سروانه رسيد و شروع كرد به حرف زدن و بچه ها هر چي دور و برشونو نگاه كردن منو نديدن ... ( يحتمل دلشون مي خواست كلمه مو بكنن تو اون موقعيت ) ... و من چقدر به قيافه هاي ضايع شده شون و دماغ هاي سوخته شون خنديدم ... اما دست آخر يه جايي برا بازي پيدا شد ...



 


 ... و بعد كه احساس گرسنگي كرديم ، رفتيم براي نهار كه گويا قبل از ما به حساب غذا رسيده بودن و تهش مونده بود برا ما . به تلافي گوشي هاي خاموش و جامونده ...


 


* تموم شد ديگه ... ببخشيد كه من عكاس نيستم ...  


** خدا رحمت كند شاعر را كه مي فرمايد : اگر چه زنده رود آب حيات است / ولي گيلان ما از اصفهان به



+ دهه !!!

كي به اين صبا اجازه داد بدون اجازه ي من پاشه بياد تو وبش؟؟؟!!!


هماهنگ نشده بود با من ... شيطونه مي گه رمز عبور وبلاگشو عوض كنم ها ...



+ با اجازه ي مديريت جديد.

هوالحق


سلام عليكم


در حال! چهارستون (چهل ستون؟ بيستون؟ يا بيست ستون؟)خودم و رايانه و خونه و شهرمون در حال لرزشه! چون دخالت فرمودم در كار مديريت جديد اين آدرس...
قالب رو هم دستكاري فرمودم... البته اين به اون در كه قالب قشنگ اينجا رو دست بردن عزيزان!.... بيچاره شدم تا دوباره جورش كنم... كه تا الان كه دارم چيز ميكنم خبري از جور شدگي نيست! تازه تهش يادم افتاد بنر رفقا رو پروندم!!!
و بماند كه مي خواستم تو همون پست قبل كه خيلي عالي بود و به قلم جوجه ي داينانسورنماي عزيز من بود، پ.ن بدم  جهت عرض ارادت اما ديگه اونوقت حسابم با كرام الكاتبين بود و  بايد حلوا ميل مي فرموديد..خوشا به حالتان...
عرض شود ... يادم رفته چه قرار بود بگم ... ز بس وحشت نمودم از اين مديريت جديد...
 علي الحساب تا صبح انتظار  صبا نوشت در اينجا به روزه:
http://ta-zohur.blogfa.com/
و
اين آدرس هم  به لطف رفقاي هميشگي گويا به روز هست و خواهد بود... ممنون!


سال نو همگي مبارك


 در ضمن به عنوان پس از اينها نوشت: پارسي بلاگ قطعا بهترين سيستم وبلاگ نويسي (حداقل در حال حاضر )هست و بوده... وليكن مساله چيز ديگر است ... دعا ميكنم چيز شود و عاقبت همه به خير... 


خيــــــــــــــلي ممنون! صبا


التماس دعا
ياحق



   1   2   3      >



[17/1/1387- 6:14 ع] روايت سيزده به در
[17/1/1387- 3:41 ع] دهه !!!
[8/1/1387- 4:47 ع] با اجازه ي مديريت جديد.
[18/12/1386- 9:1 ع] دلم تنگه ...
[12/12/1386- 11:21 ع] آخرين عكس
[9/12/1386- 1:40 ع] روشن مي كنيم !!
[8/12/1386- 1:17 ص] موضوع: بازگشت به وطن
[آرشيو شده ها]